جایی اون دورها کسی یا شاید چیزی ...... به هر حال یک صدای دور و مجهول .... مرا می خواند! انگار تقدیر این است برای من ...... رفتن! و من فقط به امید ِ رسیدن کفش ِ جاده ها را به پا می کنم! بفهم و درکم کن که باید بروم. ماندن جایز نیست! <<
پ.ن.
>> دی 1384
نطق خارج از دستور::
به قول داداش فرامرز
سرور
گول چشمها را نخور
چشمها پر از دروغ است
لذت در کور بودن است
قصه بود "چشم دروغ نمی گوید"
به آنجا رسیده ایم
که جسم را هم وادار به دروغ گفتن می کنیم
یکی شد دوست داشتن و جسم فروختن
سوزنت را بردار تو چه از خیاط کم داری
درد ندارد بشکن تو می توانی بشکنی
اکنون دیگر وقتش رسیده
بگذار بوسه زنم بر تجسم تو
وکیلم ؟؟
لینک
|
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 10:16
توسط نویسنده |
به لیست مواد اولیه ی معجون تو پست بیست و دو " قلیون با طعم دو سیب " رو اضافه کنید!!
پ.ن.
http://acrid.blogfa.com/post-22.aspx
نطق خارج از دستور:
به قول مارکس : De omnibus dubitandum یعنی : بر همه چیز شک رواست!!
من هم به زنده بودنم شک دارم!!
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 10:15
توسط نویسنده |
شانس بزرگ من این بوده که اتاقم یکی از بزرگ ترین پنجره های شهر رو داره!
قدیم تر ها ... .. .
قبل از همه ی اون اتفاق ها عادت داشتم شب ها روی تخت بشینم،
زانو هامو بغل بگیرم و دنبال ستاره ها بگردم!
پ.ن.
توی آسمون دود گرفته ی تهران ستاره چیز نایابی است!
نطق خارج از دستور:
به قول همکنون
" معاد ندارد، هرکه معاش ندارد! "
لینک
|
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 10:13
توسط نویسنده |
۱
اونقدر کتاب های عجیب و غریب خوندم و پای حرف آدمای جورواجور نشستم که حالا شدم معجون!
یه کم فلسفه، قاطی با یه سی سی باخ و یانی و استراوینسکی،
یه دز از فیلم های کوبریک و هم سنخ هاش،
یه کم هم غرق شدن توی " بودن یا نبودن " و " جبر و اختیار" ... .. .*
۲
تا روح بشر به چنگ زر، زندانی ست
شاگردی ِ مرگ، پیشه ای انسانی ست
چان از ته ِ دل طالب ِ مرگ است .... دریغ!
در هیچ کجا برای مردن جا نیست؟! **
پ.ن.
*: اگر احمق تر بودم شاید یه نخ سیگار در روز هم به این لیست اضافه می شد!!
**: کارو!
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 13:48
توسط نویسنده |
تولدشه!
نشسته رو بروی من و ادا در میاره،
میگه:
.(/,(/.... ( ' ; ' )... (")-(").. دو تا بوس مي خوام
.(/,(/.... ('-' )... (")-(").. يكي از اين ور....
.(/,(/.... ( '-')... (")-(").. يكي از اين ور....
منم بوسش نمی کنم!
آخه می گن بچه رو زیاد بوس نکنید لوس می شه!
پ.ن.
۱.چرا همه سالگرد می گیرن؟ من دوست دارم واسه وبلاگم، ماه گرد بگیرم!!
۲. تلخم!
مثل قهوه ی تلخ ... زننده اما دلنشین و دوست داشتنی ( از خود متشکر ! )

اینم یه دسته گل ناز واسه اینکه از تلخی در بیام!
لینک
|
نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 16:54
توسط نویسنده |
دهقان پیر با ناله گفت
آخر ارباب درد من یکی دوتا نیست با وجود این همه بدبختی نمیدانم چرا خدا لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ افریده
دخترم همه چیز را دوتا میبیند
ارباب پرخاش کرد که بدبخت
چهل سال است نان مرا زهر مار میکنی مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟
دهقان گفت
چرا ارباب دیدم اما چیزی که هست
دختر شما این همه خوشبختی را دوتا می بیند ولی دختر من این همه بدبحتی را ...
پ.ن.
با تشکر از حمید
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:2
توسط نویسنده |

نه غذا دارد که زنده بماند
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 21:5
توسط نویسنده |

جاده ها می روند و من می مانم
نه پای رفتنم هست و نه امید ماندن!
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:5
توسط نویسنده |
پاهای بدون کفش ِ من
................
....Oooo..............
.....(....)...oooO...
......)..(....(....)....
.....( _ ).....)..(.....
...............( _ )....
..............
قول دادم تا آخرش باشم و کمکش کنم اما اعتراف می کنم که کم آوردم.
عقل و دلم افتادن به جون ِ هم و به قصد کشت همدیگرو می زنن!
عقل می گه : " نه، این حماقته! " . دل می گه : " آره، این وفای به عهده! "
من موندم وسط معرکه ... .. . قول دادم مبارزه کنم ولی جا زدم،
تو زرد از آب در اومدم! دارم عذابش می دم. همه می گن " نه "
و من حتی جرأت ندارم ازش طرف داری کنم! نمی تونم از چیزی که می خوام دفاع کنم
چون حتی خودم هم دیگه از خواسته م مطمئن نیستم!
احساس ِ مسئولیت می کنم؛ عادتش دادم به بودنم
و حالا با اولین با ِ سردی که از جهت مخالف داره می وزه،
دستشو ول کردم و گذاشتمش به امان ِ خدا ... .. .
تنها کاری که کردم این بود که کفش هامو در بیارم و پاش کنم
که پاهاش تو برف ها یخ نزنه
و خودم با پاهای برهنه راه بیفتم، سرگردون و تنها!
زنده اینگونه به غم خفته ام در تابوت
حرف ها دارم در دل، می گزم لب به سکوت
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است
به نظر هر شب و روزم سالی ست
گرچه خود ِ عمر به چشمم باد است!
لینک
|
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 10:35
توسط نویسنده |
معذرت بابت ِ آپدیت های هر روزه!!
می دونم خسته می شید از خوندنشون ولی
الآن از اون وقت هائیه که یه چیزهایی عین خوره میفته به جونم و تا ننویسمشون آروم نمی گیرن*
حالا این نوشته ها الزاماً در مورد خودم نیست .
نیا!
چون نبودنت برای من شده عادتی دلپذیر
ندیدنت – اگرچه سخت –
بهانه ای شده
برای خواندن دفتر خاطراتمان
- صدای فریاد های تو اگرچه نیست –
سکوت خانه اما شکسته است
با صدای گریه های بی امان ِ من !
بدون ِ تو دلم تنگ شده
اگرچه با تو بودن دل مرا شکسته است !
(مرداد83)
پ.ن:
*: صادق هدایت – بوف کور
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 17:10
توسط نویسنده |

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند كسي نه شاخه گلي برايش مي اورد نه برايش مي خنديدند و نه برايش مي گريستند وقتي رفت همه آمدند برايش دسته گل اوردند سياه پو شيدند
و براي رفتنش گريستند
شايد تنها جرمش
نفس
كشيدن
بود.
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 16:48
توسط نویسنده |
خاطرات دوران ِ اعتیاد!
یادم نمیاد چی شد که وابسته ش شدم.
شاید رفیق ِ ناباب... .. . نه! رفیقای من که همه اهل بودن، هیچ کدوم دور ِ این چیزا نمی رفتن!
خوب ... .. . راستش، اولین باری که رفتم سراغش مقصر جَو بود!
می دونی ... .. . تازه اومده بود و تب استفاده ش همه جا رو گرفته بود ... .. .
منم که تو همه کاری پیش قدم می شم و تقریباً همه ی چیزای جدیدو امتحان می کنم!
پیش خودم گفتم:
به جهنم! به این یکی هم یه محکی می زنیم و فوق اگه فاز نداد می ذاریمش کنار ...!
اما نشد! لامذهب بد چسبید بهم!!
خلاصه معتادش شدیم ... .. . خلاص!
خیلی وقت ها خواستم بذارم کنار، چند بار هم ترک کردم ولی سر ِ یه هفته برگشتم سراغش.
گفتم: به درک!
آره ... .. .
اون اول ها که پرشین بلاگ تازه اومده بود، یه وبلاگ زدم،
خیلی بهم مزه داد، مخصوصاً که اون موقع تازه رفته بودم تو مود ِ نوشتن.
بعد از یه مدت تعطیلش کردم ...
سر ِ یه ماه، بعد از امتحان های آخر ِ سال ِ مدرسه دوباره برگشتم سراغ ِ یار ِ قدیمی و از اول!
اون هم نشد ... .. . لامذهب ویری بود! میومد و می رفت!
دومی هم تعطیل شد. برای وبلاگ ِ بعدی رکورد زدم: یه سال! اما سر ِ اونم کردم زیر ِ آب!!!
یاد ِ پرشین بلاگ به خیر!
اومدم سراغ ِ بلاگفا ... .. .
زهر ِ نوشتن وقتی بره تو جونت، کار تمومه. می دونی نمیشه اعتیاد ِ به نوشتن رو ترک کرد!
حالا دوباره دارم می نویسم تا ببینم کِی دوباره می زنه به سَرَم و در ِ اینجا هم تخته می شه!
لینک
|
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 21:30
توسط نویسنده |
وای که من چقدر این عدد منحوس سیزده رو دوست دارم!!
.
..
...
قطار زندگی
آرام و بـی رمـق
به ایستگاه آخرش می رسد
کنار کلبه ای که روی سنگ آن تازه حک شده:
" شادروان . . . "
پیاده می شوی !
کوله بار خستگی
کف زمین ولو می شود؛
خوب که خیره می شوی به در . . .
اسم تو روی سنگ آن حک شده - ! -
چه زود نوبت تو شد
هنوز وقت داشتی
و یک عالمه کار ناتمام !
(اردیبهشت۸۴)
...
..
.
لینک
|
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 21:36
توسط نویسنده |
شب،
ستاره ها
در آغوش هم
به رقص مشغولند
یا مثل دسته ای که هیچ غم ندیده اند
به صحبت و غیبت و دروغ!
مثل شمع های نظری
واسطه ی این و آن شدند
در نظر
همان چراغ های آسمانید
_ مهربان و دوست داشتنی _
ولی
با باطنی پلید
مثل شاهدان یک جنایتند
زبان درکشیده و لب گزیده در سکوت،
شهادتی نمی دهند و مُهر
بر سر ِ راز ِ این جنایت زدند !
یا مثل یک دسته بچه ی شرور
که با پتک شیطنت هایشان
روی میخ می زنند و این میخ های آهنی
در آن دورترین نقطه ی پهنه ی زمین
در سر ِ مردمی می رود فرو
که تا به حال
روز ِ خوش ندیده اند!
درست مثل خاک بی حیا
که پیکر بی جان کودکی
در آغوش سردش آرمیده است
و مادرش
سر به آسمان کرده و
به دامن همان ستاره ها
ناله می کند!
نقاب به چهره ی پلید خود زدند و سرد نگاهمان می کنند!
(اسفند۸۲)
لینک
|
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:0
توسط نویسنده |
باز هم آخر هفته و حرف های بی ربط ! ! !
۱
از بچگي به من گفتند
همه را دوست بدار
حالا که فقط دل به يکي بسته ام
مي گويند
فراموشش کن!!
۲
می گویند می آید
روزی از پس آن عطرهای شگفت انگیز
یکی که واقعی تر از این خیالات و اوهام است!
می آید، می دانم . . . روزی می آید
روزی که هیچ چیز زیبا نیست!
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:10
توسط نویسنده |
نام ِ من زهراست ...
من همانم که همیشه خندان است!
در غم و شادی !
شنیده ام که می گویند:
آنکس که مي گريد
يک غم دارد
آنکس که ميخنـدد
هزار و يک غم
می خواهم بگریم که بگویند:
یک غم داشت!
آن هزارتای دیگری فقط مالِ من است!!
پر از جمله های زشت و گاه زیبا شوی
پر از غصه و صدای بی صدا شود
دعا نکن یکی بیاید و با حروف درهم و خط خطی
- با حروف تکراری و پلید -
نوشته و تو را محسور واژه های خود کند!
هیچ دل به آسمان نده، دعا نکن
زیر بار انبوهی از واژه های عاشقانه له شوی!
هیچ وقت دعا نکن سفیدی دلت ...
با سیاهی گناه جمله ها آشنا شود!
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 18:39
توسط نویسنده |

وحـشــت از عـشــق که نه ترس ما از این فاصله هاست
وحشـت از قـصه که نه ترس ما از خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست
خستۀ عاطفه هاست کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست
ما سرانجام گرفتیم به هیچ راهی ِ سفر هـیچستانیم
گله ای هست که از خود داریم چاره ای نیست اگر انسانیم
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 9:14
توسط نویسنده |
فکر کرد لالم!
برایم دل سوزاند!!
دلم گرفته بود . . .
کیپ ِ کیپ . . . هیچ جور راه ِ ورودی بهش نمونده بود!
پاشدم رفتم امام زاده صالح . . .
موقع برگشتن، توی اتوبوس، پیرزن بغل دستی شروع کرد به حرف زدن راجع به آب و هوا و خیره شده بود به من و با هر جمله ای که می گفت منتظر ِ جواب بود . . .
من که اصلاً حوصله ی جواب دادن بهش رو نداشتم خیره شده بودم به لب های چروکش که تند و تند تکان می خورد و دندون های زردش که اثر نون و پنیر و سبزی ِ نذری ِ امام زاده بینشون جا خوش کرده بود . . .
پیرزن بعد از کلی پرچونگی، انگار تازه متوجه چیزی شده باشه، با تعجب رو کرد به دختری که روبرویمان نشسته بود و با ناباوری پرسید: " فکر می کنی کر و لال باشه؟"
دوباره یه نگاه به من انداخت و با تاسف سرشو تکان داد و با یه لهن ِ ناله مانند گفت: "بیچاره مادرش"
بعد هم رو کرد به همون دختر روبرویی و . . .
ادامه ی پرچونگی!
خنده ام گرفت از خودم!
سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با هسته ی خرمایی که توی مشتم مونده بود . . . *
پ.ن.
به علت کمبود سطل زباله هسته هه تو دستم موند چون از قدیم گفتن : " شهر ِ ما . . . خانه ی ما ! "
خوب نمی شد بندازمش زمین که !!!
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 19:39
توسط نویسنده |
می گویند: هفت عدد مقدسی ست!
سرنوشت، ننوشت ...
گر نوشت، بد نوشت .....
اما باور کن :
سرنوشت را نميتوان از سر نوشت! "نيما"
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 15:39
توسط نویسنده |
می گه: صبر کن، قدیم ها خیلی صبور بودی . . .
گفتم: "صبر" و کلید پارکینگو با هم گم کردم!
میخواهم اعتراف کنم!
تازگی ها اخلاقم عوض شده، عوض که چه عرض کنم عوضی شده!
صبح تا لنگ ظهر توی رختخواب غلت می زنم بدون اینکه واقعاً خواب باشم، ظهر تا عصر تبدیل می شم به یه پاچه گیر ِ درجه ی یک که حتی به دستگیره ی در هم گیر می ده! بقیه ی روز هم توی اینترنت پلاسم!
قبلاً یه وقت هایی یه حالی به کتاب هام می دادم و هر از چند گاهی از خجالتشون در میومدم و یه نگاه سرسری* بهشون می نداختم، اما حالا روی کتاب های بی زبون هم حداقل دو وجب خاک تلمبار شده!
قدیم ها یه نیمچه ایمانی داشتم که فرستادمش پی "صبر"ی که گم کرده بودم بگرده ولی انگاری خودش هم راهو گم کرده، چون خیلی وقت پیش باید بر می گشت . . . راستش دارم کم کم نگرانش می شم!
و حالا بدون "صبر" و "ایمان" شدم یه (سانسور شد!) که فقط به فکر خور و خواب و خشم و اینترنته!
همین . . . !
داره کم کم از خودم بدم میاد!
"کم کم " که نه . . .
انگار خیلی وقته که با خودم قهر کردم!
پیام ** sos هم فرستادم ولی ... کو جواب؟!
می شه یکی یه راهی بهم نشون بده ؟! یه راه درست و درمون ... نه از این راه های کشکی که فقط حرفِش قشنگه . . .
یه سؤال دیگه هم دارم: می دونم که دوباره خُل شدم ... ولی " آیا امیدی به خوب شدنم هست؟ "
پ.ن.
*: سَرسَری sarsary)) : همون "هول هولکی" یا "کشکی" است و به کاری اِطلاق می شه که فقط جهت رفع تکلیف صورت می گیره!
**: مخفف ِ save our ship که قدیما کشتی های در حال غرق شدن استفاده می کردن و حالا تبدیل شده به نماد ِ " کمک خواستن" و یه چیزیه تو مایه های please help me که فارسیش می شه : " جون ِ مامانِت کمکم کن! "
لینک
|
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 14:8
توسط نویسنده |
همیشه همینطور بوده ... حرف هایی که شب آخر هفته می زنم هیچ ربطی به هم ندارن!
پاييز
هيچ حرف تازه اي براي گفتن ندارد
با اين همه
وقتي از منبر ِ باد بالا مي رود
درخت ها چه زود به گريه مي افتند
♣ ♣ ♣
مردم این زمین، خسته و دلشکسته، چشم به راه یک سوار، به انتظار نشسته اند،
شاید از گرد راه رسیده و دردشان دوا کند، یا که تخم زندگی بپاشد و زمین مرده را جوان کند!
شاید از صدای او . . . سکوت هولناک این زمین _که گوشمان از شنیدنش خسته است_
شکسته و با نغمه های شاعرانه پر شود!
یا دل ِ مرده ی آسمان تپیده و گریه های عاشقانه سر کند!
آن سوار تویی . . . که سارها مژده داده اند!
گفته اند تا بیایی آن درخت پیر* شکوفه می دهد ...
همه به انتظار تو نشسته اند
شاید از گرد راه رسیده و
دردشان دوا کنی!
(تابستان83)
پ.ن.
* : همان که انتهای امام زاده سال هاست خفته و بار نمی دهد!
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 16:46
توسط نویسنده |
.
..
...
يك به يك از دستشان مي دهيم ابتدا نگاهشان مي كنيم احساسشان مي كنيم دستهايشان را مي فشاريم و قلبهايمان را با هم پيوند مي زنيم سپس نگاهمان را از هم مي دزديم دستهايمان را در جيبهايمان فرو مي كنيم و بعد يكديگر را فراموش مي كنيم
تو گويي
هرگز همديگر را نيافته بوديم
...
..
.
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:0
توسط نویسنده |
وقتایی که خیلی دلم گرفته
یکی هست که همدم بی حوصلگیم میشه
یکی که هیچ توقعی ازم نداره و فقط گوش می کنه به حرفام!
یکی که سرمو می ذارم روی پاهاش و تا می تونم گریه می کنم........
بدون ترس از اینکه بهم بگه : "بسه دیگه ..... خسته شدم از حق حق گریه هات"
عکسشو گذاشتم اینجا تا لااقل ازش تشکر کرده باشم بابت این همه صبری که داره
و بابت همه ی روزایی که من باریدم و اون دلداریم داد با سکوتش ...
می خوام بهش بگم: آقا خرسه ... ما مخلصیم!

پ.ن.
سلام آقا طه ... اینم اون خرس گنده هه که گفتم !
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:47
توسط نویسنده |
قبلا فکر می کردم عجب زندگی ِ با حالی دارم .
دارم تند و تند می رم تا برسم به بالاترین نقطه ای که یکی می تونه برسه!
حالا که وایسادم و دارم نگاه میکنم میبینم که نه!
یک "نه" قرص و محکم!
از این خبرها نیست!
زندگی ِ من مثل این دستگاه های دو ثابت شده که توی باشگاه های بدنسازی استفاده می شه
فقط یه کمی ... خیلی کم ، بزرگش کردن تا من و اطرافیام روش جا بشیم!
همین!
من می دوم ولی فقط منم که حرکت می کنم ...
همه چیز همونطوره که قبلا هم بود ...
بدون کوچکترین تغییر!
فقط خودمو خسته می کنم!
همین!
مردان حقيقت که به حق پيوستند چشمي به تماشاي جهان بگشودند
ديدند که ديدني ندارد بستند
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:44
توسط نویسنده |
صبح
کم کم
به دنیا می آید
و این خورشید دورو
پـــرتــوهــای زرد رنــگِ
مثــل آب دهـن مرده اش را
به رخ من می کشد
گرد مرگ می پاشد
روی ستاره ی
کوچولوی
چشمک زنی
که لم داده آن گوشه ی
سمت راست پنجره و به حرفهای
از سر ناچاری من گوش می دهد .
خیلی چیز ها هست
که می خواهم بنویسم
اما
تا دست به قلم میشوم
یک چیز دیگر ...
یک فکر دیگر می آید و
آن قبلی را پاک می کند.
این فکر های پر از دلهره
گیج کرده اند مرا ...
گیج!
لینک
|
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 16:29
توسط نویسنده |
|