صبح
کم کم
به دنیا می آید
و این خورشید دورو
پـــرتــوهــای زرد رنــگِ
مثــل آب دهـن مرده اش را
به رخ من می کشد
گرد مرگ می پاشد
روی ستاره ی
کوچولوی
چشمک زنی
که لم داده آن گوشه ی
سمت راست پنجره و به حرفهای
از سر ناچاری من گوش می دهد .
خیلی چیز ها هست
که می خواهم بنویسم
اما
تا دست به قلم میشوم
یک چیز دیگر ...
یک فکر دیگر می آید و
آن قبلی را پاک می کند.
این فکر های پر از دلهره
گیج کرده اند مرا ...
گیج!
لینک
|
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 16:29
توسط نویسنده |