شب،
ستاره ها
در آغوش هم
به رقص مشغولند
یا مثل دسته ای که هیچ غم ندیده اند
به صحبت و غیبت و دروغ!
مثل شمع های نظری
واسطه ی این و آن شدند
در نظر
همان چراغ های آسمانید
_ مهربان و دوست داشتنی _
ولی
با باطنی پلید
مثل شاهدان یک جنایتند
زبان درکشیده و لب گزیده در سکوت،
شهادتی نمی دهند و مُهر
بر سر ِ راز ِ این جنایت زدند !
یا مثل یک دسته بچه ی شرور
که با پتک شیطنت هایشان
روی میخ می زنند و این میخ های آهنی
در آن دورترین نقطه ی پهنه ی زمین
در سر ِ مردمی می رود فرو
که تا به حال
روز ِ خوش ندیده اند!
درست مثل خاک بی حیا
که پیکر بی جان کودکی
در آغوش سردش آرمیده است
و مادرش
سر به آسمان کرده و
به دامن همان ستاره ها
ناله می کند!
نقاب به چهره ی پلید خود زدند و سرد نگاهمان می کنند!
(اسفند۸۲)
لینک
|
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:0
توسط نویسنده |