تبليغاتX
نسل خرمالو

 

در دست احداث . . .

اینجا کارگران دست به اعتصاب زده اند! تهدید هم می کنند! ما مانده ایم و یک وبلاگ درب و داغون نصفه کاره و کلی آجر و ماله و آهک و سیمان که زیر دست و پامون ولو شدن!

چهارده!

خاطرات دوران ِ اعتیاد!

یادم نمیاد چی شد که وابسته ش شدم.

شاید رفیق ِ ناباب... .. . نه! رفیقای من که همه اهل بودن، هیچ کدوم دور ِ این چیزا نمی رفتن!

خوب ... .. . راستش، اولین باری که رفتم سراغش مقصر جَو بود!

می دونی ... .. . تازه اومده بود و تب استفاده ش همه جا رو گرفته بود ... .. .

منم که تو همه کاری پیش قدم می شم و تقریباً همه ی چیزای جدیدو امتحان می کنم!

پیش خودم گفتم:

به جهنم! به این یکی هم یه محکی می زنیم و فوق اگه فاز نداد می ذاریمش کنار ...!

اما نشد! لامذهب بد چسبید بهم!!

خلاصه معتادش شدیم ... .. . خلاص!

خیلی وقت ها خواستم بذارم کنار، چند بار هم ترک کردم ولی سر ِ یه هفته برگشتم سراغش.

گفتم: به درک!

آره ... .. .

اون اول ها که پرشین بلاگ تازه اومده بود، یه وبلاگ زدم،

خیلی بهم مزه داد، مخصوصاً که اون موقع تازه رفته بودم تو مود ِ نوشتن.

بعد از یه مدت تعطیلش کردم ...

سر ِ یه ماه، بعد از امتحان های آخر ِ سال ِ مدرسه دوباره برگشتم سراغ ِ یار ِ قدیمی و از اول!

اون هم نشد ... .. . لامذهب ویری بود! میومد و می رفت!

دومی هم تعطیل شد. برای وبلاگ ِ بعدی رکورد زدم: یه سال! اما سر ِ اونم کردم زیر ِ آب!!!

یاد ِ پرشین بلاگ به خیر!

اومدم سراغ ِ بلاگفا ...  ..  .

زهر ِ نوشتن وقتی بره تو جونت، کار تمومه. می دونی نمیشه اعتیاد ِ به نوشتن رو ترک کرد!

حالا دوباره دارم می نویسم تا ببینم کِی دوباره می زنه به سَرَم و در ِ اینجا هم تخته می شه!

لینک | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 21:30 توسط نویسنده |