
روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند
كسي نه شاخه گلي برايش مي اورد
نه برايش مي خنديدند
و نه برايش مي گريستند
وقتي رفت
همه آمدند
برايش دسته گل اوردند
سياه پو شيدند
و براي رفتنش گريستند
شايد تنها جرمش
نفس
كشيدن
بود.
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 16:48
توسط نویسنده |