تبليغاتX
نسل خرمالو

 

در دست احداث . . .

اینجا کارگران دست به اعتصاب زده اند! تهدید هم می کنند! ما مانده ایم و یک وبلاگ درب و داغون نصفه کاره و کلی آجر و ماله و آهک و سیمان که زیر دست و پامون ولو شدن!

هفده!

پاهای بدون کفش  ِ من

 ................

....Oooo..............

.....(....)...oooO...

......)..(....(....)....

.....( _ ).....)..(.....

...............( _ )....

 ..............

قول دادم تا آخرش باشم و کمکش کنم اما اعتراف می کنم که کم آوردم.

عقل و دلم افتادن به جون ِ هم و به قصد کشت همدیگرو می زنن!

عقل می گه : " نه، این حماقته! ". دل می گه : " آره، این وفای به عهده! "

من موندم وسط معرکه...  ..  . قول دادم مبارزه کنم ولی جا زدم،

تو زرد از آب در اومدم! دارم عذابش می دم. همه می گن " نه "

و من حتی جرأت ندارم ازش طرف داری کنم! نمی تونم از چیزی که می خوام دفاع کنم

چون حتی خودم هم دیگه از خواسته م مطمئن نیستم!

احساس ِ مسئولیت می کنم؛ عادتش دادم به بودنم

و حالا با اولین با ِ سردی که از جهت مخالف داره می وزه،

دستشو ول کردم و گذاشتمش به امان ِ خدا ...  ..  .

تنها کاری که کردم این بود که کفش هامو در بیارم و پاش کنم

که پاهاش تو برف ها یخ نزنه

و خودم با پاهای برهنه راه بیفتم، سرگردون و تنها!

 

زنده اینگونه به غم خفته ام در تابوت

حرف ها دارم در دل، می گزم لب به سکوت

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است

به نظر هر شب و روزم سالی ست

گرچه خود ِ عمر به چشمم باد است! 

لینک | نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 10:35 توسط نویسنده |