دهقان پیر با ناله گفت
آخر ارباب درد من یکی دوتا نیست با وجود این همه بدبختی
نمیدانم چرا خدا لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ افریده
دخترم همه چیز را دوتا میبیند
ارباب پرخاش کرد که بدبخت
چهل سال است نان مرا زهر مار میکنی
مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟
دهقان گفت
چرا ارباب دیدم اما چیزی که هست
دختر شما این همه خوشبختی را دوتا می بیند ولی دختر من این همه بدبحتی را ...
پ.ن.
با تشکر از حمید
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:2
توسط نویسنده |