جایی اون دورها
کسی یا شاید چیزی ......
به هر حال یک صدای دور و مجهول .... مرا می خواند!
انگار تقدیر این است برای من ...... رفتن!
و من فقط به امید ِ رسیدن کفش ِ جاده ها را به پا می کنم!
بفهم و درکم کن که باید بروم.
ماندن جایز نیست! <<
پ.ن.
>> دی 1384
نطق خارج از دستور::
به قول داداش فرامرز
سرور
گول چشمها را نخور
چشمها پر از دروغ است
لذت در کور بودن است
قصه بود "چشم دروغ نمی گوید"
به آنجا رسیده ایم
که جسم را هم وادار به دروغ گفتن می کنیم
یکی شد دوست داشتن و جسم فروختن
سوزنت را بردار تو چه از خیاط کم داری
درد ندارد بشکن تو می توانی بشکنی
اکنون دیگر وقتش رسیده
بگذار بوسه زنم بر تجسم تو
وکیلم ؟؟
لینک
|
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 10:16
توسط نویسنده |