همیشه همینطور بوده ... حرف هایی که شب آخر هفته می زنم هیچ ربطی به هم ندارن!
پاييز
هيچ حرف تازه اي براي گفتن ندارد
با اين همه
وقتي از منبر ِ باد بالا مي رود
درخت ها چه زود به گريه مي افتند
♣ ♣ ♣
مردم این زمین، خسته و دلشکسته، چشم به راه یک سوار، به انتظار نشسته اند،
شاید از گرد راه رسیده و دردشان دوا کند، یا که تخم زندگی بپاشد و زمین مرده را جوان کند!
شاید از صدای او . . . سکوت هولناک این زمین _که گوشمان از شنیدنش خسته است_
شکسته و با نغمه های شاعرانه پر شود!
یا دل ِ مرده ی آسمان تپیده و گریه های عاشقانه سر کند!
آن سوار تویی . . . که سارها مژده داده اند!
گفته اند تا بیایی آن درخت پیر* شکوفه می دهد ...
همه به انتظار تو نشسته اند
شاید از گرد راه رسیده و
دردشان دوا کنی!
(تابستان83)
پ.ن.
* : همان که انتهای امام زاده سال هاست خفته و بار نمی دهد!
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 16:46
توسط نویسنده |