تبليغاتX
نسل خرمالو

 

در دست احداث . . .

اینجا کارگران دست به اعتصاب زده اند! تهدید هم می کنند! ما مانده ایم و یک وبلاگ درب و داغون نصفه کاره و کلی آجر و ماله و آهک و سیمان که زیر دست و پامون ولو شدن!

هشت!

     فکر کرد لالم!

     برایم دل سوزاند!!

 

دلم گرفته بود . . .

کیپ ِ کیپ . . . هیچ جور راه ِ ورودی بهش نمونده بود!

پاشدم رفتم امام زاده صالح . . .

موقع برگشتن، توی اتوبوس، پیرزن بغل دستی شروع کرد به حرف زدن راجع به آب و هوا و خیره شده بود به من و با هر جمله ای که می گفت منتظر ِ جواب بود . . .

من که اصلاً حوصله ی جواب دادن بهش رو نداشتم خیره شده بودم به لب های چروکش که تند و تند تکان می خورد و دندون های زردش که اثر نون و پنیر و سبزی ِ نذری ِ امام زاده  بینشون جا خوش کرده بود . . .

پیرزن بعد از کلی پرچونگی، انگار تازه متوجه چیزی شده باشه، با تعجب رو کرد به دختری که روبرویمان نشسته بود و با ناباوری پرسید: " فکر می کنی کر و لال باشه؟"

دوباره یه نگاه به من انداخت و با تاسف سرشو تکان داد و با یه لهن ِ ناله مانند گفت: "بیچاره مادرش"

بعد هم رو کرد به همون دختر روبرویی و  . . .

ادامه ی پرچونگی!

خنده ام گرفت از خودم!

سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با هسته ی خرمایی که توی مشتم مونده بود . . . *

 

پ.ن.

به علت کمبود سطل زباله هسته هه تو دستم موند چون از قدیم گفتن : " شهر ِ ما . . . خانه ی ما ! "

خوب نمی شد بندازمش زمین که !!!

لینک | نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 19:39 توسط نویسنده |